مجله اينترنتي هلو

داستان اختلاف من با سيما و دوست شدن با مرجان |مجله اينترنتي هلو

داستان مردي که با زنش اختلاف داشت،داستان مرد متاهل که با مرجان دوست شد،همسرم از دوستي من با مرجان با خبر شد،سيما زنم شد،ازدواج با سيما،داستان تلخ زندگي يک مرد

ازدواج با سيما,دوست شدن با مرجان,داستان واقعي,رفاقت من با مرجان,سيما زن خوبي نبود,ازدواج با سيما اشتباه بود,

داستان واقعي دوستي من و مرجان و عاقبت من

بخش داستان مجله اينترنتي هلو - ارتباط ها و قرار و مدارهاي ما آن قدر شک برانگيز شد که روزي همسرم مرا تعقيب کرد و آن دختر را در حالي که داخل خودروي من نشسته بود و . . . .

به ادامه برويد

مردي 42 ساله پس از شکايت همسرش به همراه دختر جواني در يک منزل مسکوني در شهر مشهد دستگير شد.

- مرد پس از بازداشت گفت: 20 سال قبل با «سميه» ازدواج کردم و زندگي خوبي داشتم زيرا همسرم زني با وقار و مهربان بود و در همه فراز و نشيب هاي زندگي مرا همراهي مي کرد تا اين که وارد شغل آرايشگري شد و خودش آرايشگاه بزرگي را راه اندازي کرد. از آن روز به بعد ديگر کمتر همسرم را مي ديدم و مي توانستم براي لحظاتي با او همکلام شوم.

- هرچه فرزندانم قد مي کشيدند و بزرگ تر مي شدند فاصله بين من و سميه هم بيشتر مي شد به طوري که وقتي از آرايشگاه به منزل مي آمد از خستگي روي مبل مي افتاد و تا زماني که من چاي برايش آماده کنم، او به خواب مي رفت. وقتي اصرار مي کردم براي دقايقي کنارم بنشيند هيچ گاه احساس نمي کرد که من در جست وجوي ذره اي محبت هستم، فقط تکيه کلامش اين بود که از ما گذشته! بچه‌ها بزرگ شده اند! خجالت بکش!!

- ديگر کار به جايي رسيده بود که براي جلب نظر همسرم بايد دست به دامانش مي شدم و التماس مي کردم تا مانند همه خانواده ها غم ها و شادي هايمان را با يکديگر تقسيم کنيم. خلاصه در همين شرايط روحي و رواني بود که به سوي مصرف مواد مخدر کشيده شدم و در مدت کوتاهي درگير هيولاي اعتياد شدم ولي چند سال بعد به خود آمدم و از اوايل سال گذشته ديگر به درمان خود پرداختم و اعتيادم را کنار گذاشتم.

- ماجراي خلأ هاي عاطفي بين من وهمسرم همچنان ادامه داشت تا اين که روزي دختر جواني را ديدم که به همراه خواهر زنم در منزل ما مهمان همسرم بودند. او در رشته مهندسي رايانه تحصيل مي کرد و هم دانشگاهي خواهرزنم بود. آن روز به درخواست همسرم قرار شد «مرجان» را به منزلش برسانم، وقتي سوار بر خودرو در خيابان هاي شهر به سوي خانه آن ها حرکت کرديم ناگهان «مرجان» ماجرايي را برايم بازگو کرد که دلم به حالش سوخت.

- او که 22 سال بيشتر ندارد با بغض در گلو به درد دل با من پرداخت و گفت: مدتي قبل پسر جواني به بهانه ازدواج فريبش داده و ... او سرگذشت تلخ خود با آن پسر جوان را که رهايش کرده بود درحالي برايم بازگو کرد که از من قول گرفت اين راز را در سينه ام پنهان نگه دارم. از آن روز به بعد همواره فکرم مشغول بود چرا که عاشق آن دختر شده بودم به همين دليل شماره تلفنش را پيدا کردم و با او قرار گذاشتم. اين ارتباط ها و قرار و مدارهاي ما آن قدر شک برانگيز شد که روزي همسرم مرا تعقيب کرد و آن دختر را در حالي که داخل خودروي من نشسته بود به شدت کتک زد.

- آن روز به همسرم قول دادم که مرجان را فراموش مي کنم ولي اين گونه نشد و من دوباره به اين ارتباط مخفيانه ادامه دادم و همسرم وقتي موضوع را فهميد با تهديد به طلاق به منزل برادرش رفت. من هم براي کشيدن قليان، با مرجان به منزل يکي از دوستانم رفتم که کليد منزلش را قبلا گرفته بودم. در همين حال همسرم مرا تعقيب کرده و با پليس تماس گرفته بود. . . ..

پايان

بازنشر : مجله اينترنتي هلو

منبع : تابناک با تو

مطالب مرتبط با پست جاري

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
کپي برداري از مطالب مجله اينترنتي هلو با ذکر منبع و آدرس سايت مجاز است .
طراحي و کدنويسي قالب توسط رايتم : مرجع وبمستران ايراني صورت گرفته است .