مجله اينترنتي هلو

داستان كمك كردن حاجي به زن


زن با گریه آمده بود مغازه حاجی. می گفت"حاجی شنیدم توی این بازار دستت  به خیره. از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، با زبون روزه نمی خوام دروغ بگم دیشب سر سفره ی بچه هام یه بربری بود و هفت هشت تا خرما." حاجی کیسه را برداشت و پرش کرد: دو بسته خرما،یک کله قند، یک بطری روغن کوچک و روی همه این ها چهار اسکناس 5هزار تومانی. زن از بازار بیرون زد و به سمت پارکینگ رفت. و سوار 206 آلبالويي خود شد و رفت

گرداوري : مجله تفريحي هلو

داستان راننده تاكسي پير

داستان راننده تاكسي پير

داستان راننده تاکسي پير

مجله اينترنتي هلو : صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد.

در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم.

به ادامه مطلب برويد

 

داستان تنهايي،داستان غمگين،داستان رسوايي،داستان غم من،داستان جدايي،داستان هاي دوست داشتني

مردي با مرگش عشق خود را به همسرش ثابت كرد


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

گرداوري : مجله تفريحي هلو

مادري كه زير آوار مرد تا بچه اش زنده بماند


بعد از زلزله

وقتي گروه نجات زن جوان را زير اوار پيدا کرد,او مرده بود اما کمک رسانان زير

 نور چراغ قوه چيز عجيبي ديدند.زن با حالتي عجيب به زمين افتاده,زانو زده و حالت بدنش زير

فشار اوار کاملا تعقيير يافته بود. ناجيان تلاش مي کردند جنازه را بيرون بياورند که گرماي

موجودي ظريف را احساس کردند.چند ثانيه بعد سرپرست گروه ديوانه وار فرياد زد :بياييد,زود

بياييد! يک بچه اينجاست..بچه زنده است.

وقتي اوار از روي جنازه مادر کنار رفت دختر سه_چهار ماهه اي از زير ان بيرون کشيده

شد..نوزاد کاملا سالم و در خواب عميق بود. مردم وقتي بچه را بغل کردند,يک تلفن همراه از

لباسش به زمين افتاد که روي صفحه شکسته ان اين پيام ديده ميشد:عزيزم,اگر زنده ماندي ,هيچ وقت

 فراموش نکن که مادر با تمامي وجودش دوستت داشت.

گرداوري : مجله تفريحي هلو  

يك مادر شايد چند فرزند را نگهداري كند بزرگ كند اما گهي ميبينيم چند فرزند يك مادر را نگهداري نميكنند و اورا به خانه سالمندان مي برند

نامه عاشقانه از دنياي ديگر


روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که ان هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  

 

گرداوري : مجله تفريحي هلو

داستان سيد مهدي قوام و زن خياباني


داستان واقعي از سيد مهدي و زن خياباني

به ادامه مطلب برويد

گرداوري : مجله فرهنگي ،هلو   www.holoo1.ir

11 صفحه