مجله اينترنتي هلو شامل اخبار، مدل لباس، پزشکي، زناشويي، سبک زندگي

مجله هلو


- خوب، این هم چای معطر كلكته برای جناب‌عالی. من آماده‌ام، سراپاگوشم. داشتی می‌گفتی.
- آره داشتم می‌گفتم كه ظهر بود، یعنی كمی از ظهر گذشته بود و مثل همه روزهای پاییز از همان سر ظهر هوا مثل هوای غروب بود. نه اینكه ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت

به ادامه مطلب برويد

ادامه مطلب
داستان عاشقانه نوشته ي روي تخته سنگ

روي تخته سنگي نوشته شده بود : اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم  زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

گرداوري: مجله اينترنتي هلو

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم

به ادامه مطلب برويد

ادامه مطلب

مردي صبح گاهان براي اداي نماز صبح روانه مسجد شددر راه پايش سر خورد و در گودال ابي افتاد و لباسهايش كثيف شد به منزل برگشت و دوباره روانه مسجد شد دوباره همانجا سر خورد و دوباره به خانه برگشت و لباسهايش را عوض كرد و برگشت به سمت مسجد وقتي به همانجا كه سر خورده بود رسيد ديد مردي فانوس به دست ايستاده و گفت امده ام كه تو را از اينجا به سلامت رد كنم مرد قصه ما و ان مرد فانوس به دست به مسجد رسيدند مرد قصه از مرد فانوس به دست سوال كرد تو كيستي و چرا به من كمك كردي مرد فانوس به دست جواب داد : من شيطانم دفعه اول كه به زمين خوردي و برگشي تا لباسهايت را عوض كني خداوند گناه تمام خويشان تورا بخشيد وقتي دفعه دوم در گودال افتادي و برگشتي تا لباسهايت را عوض كني خداوند گناه تمام مردم روستاي تورا بخشيد ترسيدم اگر دفعه سوم به زمين بخوري شايد خداوند گناه تمام مردم زمين را ببخشد به همين خاطر كمك تو كردم

گرداوري: مجله هلو

نظر دادن فراموش نشه

نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت

به ادامه مطلب برويد

ادامه مطلب

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

گرداوري: مجله هلو

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم...

گرداوري: مجله هلو

جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند. حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟
جوان گفت: آری.حکیم گفت: اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.
جوان با تعجب پرسید: چرا چنین سخنی می‌گویی؟حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟ جوان گفت: آری.
حکیم گفت: مراقب چشمانت باش

گرداوري: مجله هلو