close
رزرو هتل
مجله اينترنتي هلو شامل اخبار، مدل لباس، پزشکي، زناشويي، سبک زندگي
مطالب محبوب

بخونيد. بخنديد . نظر بديد لطفا


تو رستوران نشسته بودم،
دختره با دوستش با یه کلاسی اومد تو،
با کلی عشوه  menu رو برداشت ...
بعد با کلی مکث سرشو آورد بالا و با یه حالت خاصی گفت:
۲ تا بام دریت جعفری واسه منو عشقم لدفن ...☺️
بعد از اینکه گارسونه کل میز رو گاز گرفت گفت:
------
 اون بام دریت جعفری نیست!!!
با مدیریت جعفریه!!!

سه نفر در جا سکته زدند

آقای جعفری استعفا کرد

عشقش از طبقه سوم خودشو پرت کرد پایین

گارسونه از بس خندید مرد

مجله اينترنتي هلو

داستان مرد طلا فروش و نامرد

مرد جوان وارد طلافروشي شد و حلقه‌اي را انتخاب کرد. طلافروش پرسيد: «آيا مي‌خواهيد داخل حلقه نوشته‌اي حک شود؟»
مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقديم به عزيزترينم، مریم.»
طلا فروش پرسيد: « خواهر شماست؟»
مرد گفت: «قرار است با هم نامزد شويم.»
طلا فروش گفت: «من اگر جاي شما بودم اين را داخل حلقه نمي‌نوشتم. اگر نظر شما يا او عوض شود ديگر نمي‌توانيد از اين حلقه استفاده کنيد.»
مرد گفت: «پيشنهاد شما چيست؟»
طلا فروش گفت: «اين را تقديم مي‌کنم: به اولين و آخرين عشقم.
با اين کار شما مي‌توانيد از اين حلقه بارها استفاده کنيد. من خودم هم همين کار رو كردم

مجله اينترنتي هلو

اول عاشقي بعد خيانت، خيانت شوهر به زن بيچاره

اول عاشقي بعد خيانت ، خيانت شوهر بي معرفت به زن بيچاره

نخستین دیدار سهیلا با آقای جیم در یک روز بهاری اتفاق افتاد،
هرچند پیش از آن عکس‌های او را در خانه دوستش دیده و توصیف او را زیاد شنیده بود

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

داستان واقعي من و بدختي که هميشه همراهم بود

دوستي با شيما کار دستم داد البته شيما مقصر نبود مقصر خودم بودم

شیما دختر خیلی شاد و دوست‌داشتنی بود و دوستان خیلی زیادی داشت. فرقی نداشت طرف مقابل دختر باشد یا پسر، ترم اول یا آخر، شیما آنقدر خونگرم بود که خیلی سریع با طرف دوست می‌شد و بگو و بخند راه می‌انداخت

به ادامه مطلب برويد   



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

سريال واقعي ماه و پلنگ در مشهد اجرا شد . اين يک داستان واقعي و غمناک است

مجله اينترنتي هلو : او بعد از مدتی که اعتماد مرا جلب کرد به اصرار خودش یک پروفایل در شبکه های اجتماعی برایم باز کرد و من هم از این که در شبکه های اجتماعی سرگرم بودم احساس رضایت می کردم تا این که بدون اجازه همسرم عکس های بدون حجابم را روی پروفایلم گذاشتم و.......

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

دو زن دزد با تيپ هاي بزک کرده  داستان واقعي راننده تاکسي و دو زن بزک کرده

از سر کار به خانه برمی‌گشتم. دو زن جوان با سر و وضع بزک‌کرده کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده‌بودند.

آن‌ها را به عنوان مسافر سوار کردم. داخل ماشین شکلک درمی‌آوردند و با صدای بلند می‌خندیدند. یکی از آن‌ها که جوان‌تر بود، پرحرفی می‌کرد و می‌خواست مرا هم به حرف بکشد، اما چشم و گوشم از این حرف‌ها پر است و حوصله زن‌های بیکار و علاف را ندارم. کمی جلوتر، سر یک خیابان، دو زن مسافر از من خواستند توقف کنم. از ماشین پیاده شدند. من هم به راه خودم ادامه دادم، اما هنوز چند دقیقه نگذشته‌بود که متوجه شدم گوشی تلفنم را کش رفته‌اند.

بلافاصله بر‌گشتم‌. آن‌ها را پیدا کردم. به سراغشان رفتم. داد و قال راه انداختند. رهگذران فکر می‌کردند برای این دو خانم ایجاد مزاحمت کرده‌ام. به همین خاطر، کوتاه آمدم و دو زن حیله‌گر پسر جوانی را خام کرده و سوار ماشین او شدند.

نمی‌دانستم چه‌کارکنم. خیلی عصبانی بودم. بلافاصله، به کلانتری٣٩‌ رفتم و موضوع سرقت را اعلام کردم. امروز از کلانتری زنگ زدند. پلیس دو زن سارق را در حال سرقت دستگیر کرده‌است. آن‌ها سوار ماشین مردهای جوان می‌شدند و با پرت‌کردن حواس راننده‌ها، دست به سرقت می‌زدند. یکی از این دو زن سارق ٣۶‌ساله است و می‌گوید دوبار سابقه کیفری دارد‌. دوست او هم سابقه کیفری دارد و تازه از زندان‌ آزاد شده‌است. معلوم نیست از چند نفر سرقت کرده‌اند

تابناک

داستان واقعي اسيد پاشي با نامردي به خاطر رسين به زن شوهر دار

-مردی که به اتهام قتل، توسط کارآگاهان اداره عملیات ویژه دستگیر شده است، پس از پاسخ دادن به سوالات کارآگاه همتی (افسر پرونده) در حالی که عنوان می کرد ناله های سوزناک آن مرد هر شب خوابم را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرده بود، گفت: در سن 22 سالگی با دختری آشنا شدم که پس از ارتباط تلفنی به او علاقه پیدا کردم و تصمیم گرفتم به خواستگاری اش بروم، اما خانواده اش با ازدواج ما مخالفت کردند. من دست بردار نبودم و مدت ها با او رابطه دوستی برقرار کردم.

-در این میان با دختر دیگری ازدواج کردم ولی همچنان به ارتباطم با منیژه ادامه می‌دادم.

-تا این که منیژه به تلفن هایم پاسخ نداد. اما پس از مدتی با من تماس گرفت و گفت ازدواج کرده است و اختلافات شدیدی با همسرش دارد.

-او که مدعی بود تصمیم به جدایی گرفته است ولی همسرش حاضر نیست او را طلاق بدهد و از من کمک خواست تا شوهرش را از سر راه بردارم تا او بتواند به راحتی با من ازدواج کند.

بنابراین تصمیم گرفتم روی همسرش اسید بپاشم تا با مقداری اسید قیافه اش به هم بریزد و منیژه را زودتر طلاق بدهد.
-
با طرح این نقشه، منیژه به بهانه بیماری چند روزی به شهرستان رفت و آدرس محل کار همسرش را به من داد.
-
از آنجا که همسر منیژه در تاکسی تلفنی کار می کرد مقداری اسید و تیرک تهیه کردم و در تاریکی شب او را به محلی خلوت در یک خیابان کشاندم.
-
با تماس من، او به آدرسی که گفته بودم آمد و از مقابل من عبور کرد. از او خواستم به سمت عقب برگردد تا وسایلم را در صندوق بگذارم. او شیشه خودرو را پایین کشید و سرش را بیرون آورد که ناگهان ظرف 4 لیتری اسید را روی او پاشیدم.
-
او داد می زد و با کوبیدن به در منازل مردم، از آن ها کمک می‌خواست که من از محل حادثه دور شدم. در حین فرار متوجه شدم که مقداری اسید روی دست و پای خودم نیز ریخته است و احساس سوزش شدیدی داشتم که روز بعد بهتر شد.
-
چند روز بعد به همراه برادرم به شهرستان سفر کردم تا آب ها از آسیاب بیفتد و بعدا برگردم.
-
در آن جا خانه مجردی داشتیم اما ترس عجیبی در دلم رخنه کرده بود و احساس ناامنی می کردم از این رو به منزل یکی از آشنایان رفتیم.
-
آرام و قرار نداشتم و ذهنم همچنان درگیر ماجرای اسیدپاشی بود به همین خاطر مشغول استعمال موادمخدر شدم. اما هنوز آشفتگی هایم کم نشده بود که خبر آوردند شوهر منیژه بر اثر جراحات ناشی از اسید فوت کرده است.

با شنیدن این خبر، دنیا روی سرم خراب شد و خودم را هر لحظه پای چوبه دار می دیدم تا این که یک روز در خانه دوستم در حال استعمال موادمخدر بودم که ماموران اداره عملیات ویژه منزل را محاصره کردند و دستگیر شدم.

با دیدن تصاویر قربانی، اطرافیان مرا لعنت کردند و از این که باعث مرگ او شده بودم از خودم متنفر شدم

تابناک با تو

داستان جالب وکيل نامرد

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
داستان وکیل پولدار و کمک به موسسه خیریه ,کوتاه وآموزنده
وکیل : آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی!
وکیل : آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید.
گفت: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

نيک صالحي

داستان زن بيچاره و آرش

داستان واقعي زن بيچاره و آرش

 زن جوان ناراحت و پریشان وارد اتاق مرکز مشاوره آرامش فرماندهی انتظامی استان اصفهان شد و در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود آرام روی صندلی نشست و حرف هایش را اینگونه آغاز کرد: من دختر آخر خانواده بودم ، چهار خواهر دارم که همگی آنها در سن پائین ازدواج کردند و به خانه شوهر رفتند اما من این طور شوهر کردن را دوست نداشتم و می خواستم همسر آینده ام را خودم انتخاب کنم.
سال سوم دبیرستان بودم که یک روز با پسری جوان درخیابان دوست شدم آرش از همان اول به من بسیار ابراز عشق و علاقه می کرد و می گفت دیوانه من است و بدون من نمی تواند زندگی کند و من که در همان زمان برادرم را در تصادف Crash از دست داده بودم به او جذب شدم و رابطه ما بسیارصمیمی شد.
آرش می گفت، شغلش جوشکاری است و با توجه به صحبت هایش معلوم بود که وضعیت خانواده اش خوب است و من خیلی خوشحال بودم چون که احساس می کردم می توانم وضعیت نابسامان زندگی خود را اصلاح کرده و وارد خانواده ای شوم که اوضاع بهتری نسبت به خانواده ام دارند.
 
 روز ها گذشت و دوستی ما ادامه داشت تا اینکه یک روز متوجه تماس های مشکوک او شدم، چند بار که در پارک با هم بودیم و در مورد تماس های مشکوکش پرسیدم با پرخاشگری به من گفت به تو ربطی ندارد و دیگر نباید در این جور مسایل دخالت کنی چند بار هم برای همین مسئله کتکم زد.
با این وجود اما چون نمی خواستم او را ازدست بدهم با اصرار به خواستگاریم آمد و علی رغم مخالفت شدید خانواده اش من و او عقد کردیم. الان یک سال از عقدمان می گذرد ومن بعد از اینکه وارد خانواده او شدم تازه فهمیدم که نه تنها وضعیت زندگی آنها از خانواده من بهتر نیست بلکه تمام حرف های آرش در مورد زندگی و خانواده اش می گفت دروغ بوده است.
پدر و مادر آرش معتاد Addicted بودند و برادرانش مدام در پارتی های شبانه شرکت می کردند و بعضی وقتها او را نیز با خود می بردند. چند روز پیش بود که متوجه شدم آرش حلقه ازدواجمان را فروخته تا بتواند برای پدر و مادرش مواد تهیه کند و الآن هم می گوید من به تو هیچ علاقه ای ندارم و دیگر تو را نمی خواهم به خاطر همین دچار افسردگی شدید شدم و یک بار اقدام به خودکشی کردم الآن هم بسیار نگران زندگی و آینده و آبرویم هستم و نمی دانم باید چکار کنم...

پايان

پرشين وي

داستان يک روز زندگي

اگر شما فقط يک روز مهلت زندگي کردن را داشتيد چه مي کرديد؟

داستان کسي که فقط يک روز مهلت زندگي کردن داشت

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

داستان دختري براي ازدواج مي خواهم

داستان دختري براي ازدواج مي خواهم
جوانی می خواست ازدواج کند به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند …
 پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!
 پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود!
 جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد!
 پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد!
 جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است!
 پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد.
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است!
 پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد!
 جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد!
 پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد

مجله اينترنتي هلو

نيک صالحي

گربه و کاسهداستان گربه و کاسه عتيقه

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

 با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری؛ حاضری آن را به من بفروشی؟
 رعیت گفت: چند می‌خری؟
 - یک درهم.
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
 عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه قیافه خونسردی به خود گرفت و گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌ شود، بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت گفت: قربان؛ من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. آن کاسه، فروشی نیست!

بازنشر : مجله اينترنتي هلو / بخش داستان

منبع : نيک صالحي

داستان عيادت مرد ناشنوا از همسايه نگون بخت

داستان عيادت مرد ناشنوا از همسايه نگون بخت

حکایت های مولانا
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند

به ادامه مطلب برويد   اين داستان را بخوانيد . داستان مرد ناشنوا . داستان عيادت از همسايه



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »



شنیدن این حرف های تحقیرآمیز همیشه ایّام بسیارعذابم می داد ، به همین دلیل بود که با وجود این که هیچ تصمیمی برای ازدواج زودهنگام تا پایان تحصیلات دانشگاهیم نداشتم، تصمیم گرفتم که دیگر مستقل باشم.

 

رابطه نامشروع با پسر شهرستانی بیچاره ام کرد

از روزی که چشم باز کردم شاهد دعوای پدر و مادرم بودم.آن ها با غرور و لجبازی محیط خانه را برای من به جهنّمی عذاب آور تبدیل کرده بودند و سرانجام این تنها من بودم که ناباورانه در آتش جرّ و بحث های آن ها سوخته و برای همیشه، مهر قربانی بر پیشانی سرنوشت شومم، حک شد.والدینم سرانجام پس از چندین سال زندگی مشترک و پادرمیانی های مکرّرسایر بستگان و بزرگان فامیل، از هم جدا شدند و مادرم سرپرستی مرا در دادگاه درقبال بخشش مهریه اش برعهده گرفت.

مادرم پیوسته ازبه دوش گرفتن بار مسئولیت من، راضی به نظر نمی رسید و گاهی نیز در جمع آشنایان و دوستان با نیش و کنایه های مختلف، این چنین بیان می کرد که جوانی ام را به پای مردی بی لیاقت تباه کرده و حالا هم باید برای تربیت و بزرگ کردن این دختر که از تبار همان پدر است، ازحقوق اولیّه انسانی خود، گذشته وسالیان سال منتظر بمانم تا او ازدواج کند تا شاید سپس بتوانم فکری به حال زندگی خود کرده و تصمیمی برای ازدواج با فرد دلخواهم بگیرم.

شنیدن این حرف های تحقیرآمیز همیشه ایّام بسیارعذابم می داد ، به همین دلیل بود که با وجود این که هیچ تصمیمی برای ازدواج زودهنگام تا پایان تحصیلات دانشگاهیم نداشتم، تصمیم گرفتم که دیگر مستقل باشم و اگر مرد مناسبی پیدا شد، هرچه زودتر با او ازدواج کرده و خود را از این زندگی نکبت بار و شنیدن سرزنش های همیشگی و تحقیرشدن های پی درپی، نجات دهم و روزی با آمدن مرد رویاهایم چشمان خود را بسته و به همراه او سوار بر اسب سفید خوشبختی شده و به یکباره به سوی یک زندگی آسوده و به دور از هر نوع تحقیری،سفر کنم.

سه سالی از زندگی کردن من با مادرم می گذشت و من دراین مدّت توانسته بودم که هم به تحصیلم ادامه داده وهم این که در یک کارخانه بزرگ تولیدی لباس مشغول به کارشده و تا حدودی از لحاظ مادی مستقل از مادرم باشم.

تا اینکه حدود یک سال پیش با پسر دانشجویی به نام کامران که از شهری دور برای تحصیل به تهران آمده بود آشنا شدم و او با ابراز عشق و علاقه فراوان به من و چرب زبانی های پیوسته، توانست بسیار خودش را در دل من جا کرده و محبّت و عشق من را نیز به سوی قلب خودش، سرازیر نماید، تا جایی که من، که همیشه ایّام از محبّت پدر و مادر خود محروم بودم، به کلّی شیفته و دلباخته کامران شده و به دنبال محبّت گم شده والدین خود،در وجود او رفتم، به گونه ای که اگرحتّی یک روزدیگر جملات عاطفی کامران را نمی شنیدم، آن روز برایم شب نمی شد.

کامران سرانجام توانست من را فریب دهد، زیرا او با اصرارتمام توانست یک روز به دور از چشم مادرم به خانه ما آمده و با من ارتباط برقرار کرده و با وعده های دروغین و قول و قرارهایی واهی، سرم را کلاه بگذارد.

رابطه پنهانی شوم من و کامران چند ماهی همچنان ادامه یافت و او در این مدّت، بارها توانست در بستر حیله و مکرهای مختلف از من انواع سوءاستفاده را کرده و پیوسته با دادن قول واهی ازدواج در ایّامی نه چندان دور، من را خام سخنان پوشالی کند.

امّا به محض این که کامران،فارغ التحصیل شد، در کمال ناباوری حتّی بدون خداحافظی از من، شتابان راهی شهر خودش شد و هر وقت که به او زنگ می زدم،با صدایی دلنشین و بسیار آرام به من می گفت: مهسا جان، چندان برای ازدواج عجله نکن، زیرا ما باید به شناخت بیشتری از یکدیگر پیدا کنیم وسپس به همراه یکدیگر به سوی زندگی مشترگ، گام های خوشبختی را برداریم!

سرانجام زمانی که دریافتم که اگر دیر بجنبم آبرویم به تمامی، با وجود روابطی که با کامران داشته ام برباد خواهد رفت! موضوع را به سختی با مادرم درمیان گذاشتم و او پس از شماتت وسرزنش های بسیار من، طی تماسی که با خانواده کامران داشت، با تهدید به آنها گفت که اگر کامران به خواستگاری من نیاید و من را به عقد دایمی خود درنیاورد، از او به جرم فریب من وهمچنین داشتن روابط نامشروع، شکایت خواهد کرد.

خانواده کامران که به دلیل دست گلی که پسرشان به آب داده بود، دچار شوکی باور نکردنی شده بودند، درکمال ادب و احترام از مادرم فرصتی خواستند و به او قول دادند که دراسرع وقت کامران را به خانه ما آورده وهمه ماجرا را به زودی سر و سامان دهند. سرانجام خانواده کامران، او را با زور و اجبار به خانه ما آورده و با برگزاری مراسمی، من و کامران به عقد هم درآوردند و با پیشنهاد مادرم و موافقت والدین او، ما بدون برگزاری هیچگونه مراسم عروسی، رهسپار خانه بخت شدیم.
چند ماهی از ازدواج اجباری من و کامران می گذشت و من هرقدر به او اظهار محّبت می کردم، به سان گذشته از طرف کامران پاسخ مثبتی را دریافت نمی کردم و به هر دری که می زدم فایده ای نداشت و از طرف دیگر نیز والدین کامران سرانجام ماهیّت واقعی خود را نشان داده و پیوسته به شیوه های گوناگون و در بستر سخنان بسیار سخیف و کنایه های معنا دار، به من می فهماندند که برای خانواده آنان به سان لکه ای ننگ گونه هستم که باید هرچه زودترخود این لکه را ازصفحه زندگیشان پاک کرده و درکمال رضایت، از پسرشان جدا شده و به نزد مادرم ، برگردم.
آنها پبوسته مرا به دلیل این که فرزند طلاق بودم،سرزنش کرده و به من می گفتند که تو هم به مانند مادرت هستی و برای پسرما همسری شایسته نخواهی شد و با ورود خود به خانواده ما، تنها،عذاب روحی ورنجی بی پایان را برای ما به ارمغان آورده ای و با وجود تو، دیگردر بین بستگان خود از خجالت نمی توانیم سر بلند کنیم.
به هر دری که زدم فایده ای نداشت و کامران که خود مسبّب چنین سرنوشت شوم و نامبارکی برای من شده و پاکدامنیم را با هوس های گناه آلود خود از بین برده بود،به هیچ عنوان حاضر نشد که گذشته ها را فراموش کرده و به زندگی عادی با من تن در دهد واز سویی دیگر من نیز که نمی خواستم با کوبیدن مهر طلاق برصفحه سرنوشتم، تا ابد بسان مادرم با انواع تهمت و تحقیرها بسازم ،سرانجام اندیشه ای را که در سر داشتم ،عملی کرده و با سمّی که در داخل نوشیدنی کامران ریختم او را به سزای اعمال نابخشودنیش رسانده و وجود ناپاک او را از صفحه روزگار پاک کردم.
تا اینکه در پایان پس از روشن شدن ماجرا توسط پلیس دستگیر و روانه زندانی که خود یکی از پایه گذاران اصلی آن بودم، شده و اکنون نیز روزها را یکی پس از دیگری در انتظار قصاص سپری می کنم

 

گرداوري : مجله اينترنتي هلو

منبع: ممتاز نيوز

مادر زني كه دامادهاي خود را امتحان كرد

داستان جالب مادر زن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند . یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

حكايت هاي بسيار آموزنده از جناب بهلول

بهلول، یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. هارون و خلفای دیگر از بهلول موعظه می‌طلبیدند. بهلول را از شاگردان امام کاظم (ع) دانسته‌اند. زمانی که بهلول از سوی هارون‌الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز می‌داد. بهلول در سال ۱۹۰ قمری درگذشت

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

مجله هلو


- خوب، این هم چای معطر كلكته برای جناب‌عالی. من آماده‌ام، سراپاگوشم. داشتی می‌گفتی.
- آره داشتم می‌گفتم كه ظهر بود، یعنی كمی از ظهر گذشته بود و مثل همه روزهای پاییز از همان سر ظهر هوا مثل هوای غروب بود. نه اینكه ابر باشد، اما خورشید رمقی نداشت

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

روي تخته سنگي نوشته شده بود : اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم  زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

گرداوري: مجله هلو

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

مردي صبح گاهان براي اداي نماز صبح روانه مسجد شددر راه پايش سر خورد و در گودال ابي افتاد و لباسهايش كثيف شد به منزل برگشت و دوباره روانه مسجد شد دوباره همانجا سر خورد و دوباره به خانه برگشت و لباسهايش را عوض كرد و برگشت به سمت مسجد وقتي به همانجا كه سر خورده بود رسيد ديد مردي فانوس به دست ايستاده و گفت امده ام كه تو را از اينجا به سلامت رد كنم مرد قصه ما و ان مرد فانوس به دست به مسجد رسيدند مرد قصه از مرد فانوس به دست سوال كرد تو كيستي و چرا به من كمك كردي مرد فانوس به دست جواب داد : من شيطانم دفعه اول كه به زمين خوردي و برگشي تا لباسهايت را عوض كني خداوند گناه تمام خويشان تورا بخشيد وقتي دفعه دوم در گودال افتادي و برگشتي تا لباسهايت را عوض كني خداوند گناه تمام مردم روستاي تورا بخشيد ترسيدم اگر دفعه سوم به زمين بخوري شايد خداوند گناه تمام مردم زمين را ببخشد به همين خاطر كمك تو كردم

گرداوري: مجله هلو

نظر دادن فراموش نشه

نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت

به ادامه مطلب برويد



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!!
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني

گرداوري: مجله هلو

داستان غمناك عشق يه پسر كه از دست رفته  پيشنهاد ميدم حتما بخونيد بسيار غمناك

به ادامه مطلب برويد

 

داستانهاي غمناك ،داستان عشق درون خاك،رمان يه پسر عاشق ،رمان پسري كه عشقش رفته تو خاك



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. قدر هر کسی رو بدونیم تا یه روزی پشیمون نشیم...

گرداوري: مجله هلو

جوانی به حکیمی گفت: وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند. حکیم گفت: آیا دوست داری بدانی از همه این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟
جوان گفت: آری.حکیم گفت: اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.
جوان با تعجب پرسید: چرا چنین سخنی می‌گویی؟حکیم گفت: چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟ جوان گفت: آری.
حکیم گفت: مراقب چشمانت باش

گرداوري: مجله هلو

چون حضرت سلیمان بعد از مرگ پدرش داود به رسالت و پادشاهی رسید از خداوند خواست که همه جهان و موجودات آن و همه زمین و زمان و عناصر چهارگانه و جن و پری را بدو بخشد. چون حکومت جهان بر سلیمان مسلم شد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواست که اجازه دهد تمام جانداران را به صرف یک وعده غذا دعوت کند. حق تعالی او را از این کار بازداشت و فرمود: «رزق و روزی تمام جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهده این کار بر نخواهد آمد. بهتر است زحمت خود زیاد نکند.»
ولی سلیمان بر اصرار خود افزود و استدعای وی مورد قبول واقع شد و خداوند به همه موجودات زمین فرمان داد تا فلان روز به ضیافت بنده محبوبش بروند. سلیمان هم بیدرنگ به افراد خود دستور داد تا آماده تدارک طعام برای روز موعود شوند. وی در کنار دریا جایگاه وسیعی ساخت و دیوان هم انواع غذاهای گوناگون را در هفتصد هزار دیگ پختند. چون غذاها آماده شد سلیمان بر تخت زرینی نشست و علمای اسرائیل نیز دور تا دور او نشسته بودند از جمله آصف ابن برخیا وزیر کاردان وی .
آنگاه سلیمان فرمان داد تا جمله موجودات جهان برای صرف غذا حاضر شوند. ساعتی نگذشت که ماهی عظیم‌الجثه از دریا سر بر آورد و گفت: «خدای تعالی امروز روزی مرا به تو حواله کرده است بفرمای تا سهم مرا بدهند.»
سلیمان گفت: «این غذاها آماده است مانعی وجود ندارد و هر چه می‌خواهی بخور.»
ماهی با یک حمله تمام غذاها و خوراکی‌های آماده شده را بلعید و گفت: یا سلیمان، سیر نشدم غذا می‌خواهم.
سلیمان چشمانش سیاهی رفت و گفت: «مگر رزق روزانه تو چقدر است؟ این طعامی بود که برای تمام جانداران عالم مهیا کرده بودم؟»
ماهی عظیم‌الجثه در حالی که از گرسنگی نای دم زدن نداشت به سلیمان گفت: «خداوند عالم روزی مرا روزی سه بار و هر دفعه سه قورت تعیین کرده است. الان من نیم قورت خورده‌ام و دو قورت و نیم دیگر باقی مانده که سفره تو برچیده شد.»
سلیمان از این سخن مبهوت شده و به باری تعالی گفت: «پروردگارا، توبه کردم. به درستی که روزی دهنده خلق فقط توئی

گرداوري: مجله هلو

دختري پيش كورش آمد و گفت : من عاشق شما هستم و ميخواهم با شما ازدواج كنم كورش كمي مكث كرد و گفت : لياقت تو برادر من است كه خيلي از من زيباتر است و اكنون پشت سرت ايستاده است  دختر برگشت و كسي را پشت سر خود نديد كورش به او گفت اگر عاشقم بودي به پشت سرت نگاه نمي كردي

 

داستان آموزنده و زيباي دختر عاشق و كورش كبير، عشق دختر به كورش كبير،عشق غير واقعي



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

چند حكايت از مرحوم آيت الله شاه آبادي


ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

داستان زيباي دختر آينه به دست


ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

کنار خیابون ایستاده بودم که دیدم یه عقب مونده ذهنی که آب دهنش کش اومده بود و ظاهر نامناسب و کثیفی داشت به هر کسی که میرسه با زبون بی زبونی ازش میخواد دگمه بالای پیراهنش رو ببنده، اما چون ظاهرخوب و تمیزی نداشت همه ازش اکراه داشتن و فرار میکردن!
دو سه تا سرهنگ راهنمایی و رانندگی با چند تا مامور وسط چهار راه ایستاده بودن و داشتند صحبت می کردند. یکی از اونها معلوم بود نسبت به بقیه از لحاظ درجه ارجحیت داره چون خیلی بهش احترام میذاشتن.
این عقب مونده ذهنی رفت وسط خیابون و به اونها نزدیک شد و از همون سرهنگی که ذکر کردم، خواست که دگمه اش رو ببنده! سرهنگ بیسیم دستش رو به یکی از همکارانش داد و با دقت دگمه پیراهن اون معلول ذهنی رو بست و بعد از پایان کارش وسط خیابان و جلوی اون همه همکار و مردم به اون عقب مونده ذهنی یه سلام نظامی داد و ادای احترام کرد!
اون عقب مونده ذهنی که اصلا توقع این کار رو نداشت خندید و اون هم به روش خودش سلام داد و به طرف پیاده رو اومد.  لبخند و احساس غروری که توی چهره اش بود رو هیچوقت فراموش نمی کنم.
بعد از این قضیه با خودم گفتم کاش اسم و مشخصات اون سرهنگ رو یاد داشت می کردم تا با نام بردن ازش تقدیر کنم، اما احساس کردم اگر فقط به عنوان یک انسان ازش یاد کنم شایسته تر باشه، این کار جناب سرهنگ باعث شد اشک توی چشمام جمع بشه و امیدوار بشم که هنوز انسانهایی با روح بزرگ وجود دارند. زنده باشی جناب سرهنگ!

گرداوري: مجله هلو

منبع: مجله سبز

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست

داستان,سگ ها و آدم ها,داستانهای جذاب

داستان سگها و آدمها

چاقو وسیله بسیار خوبی است. این را همه اهل مزرعه می دانند. از کالباس بگیر تا این یابوی پیر و خرفت رو به موت.

به ادامه مطلب برويد

گرداوري: مجله تفريحي هلو



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

گرداوري : مجله تفريحي هلو



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

زن با گریه آمده بود مغازه حاجی. می گفت"حاجی شنیدم توی این بازار دستت  به خیره. از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه، با زبون روزه نمی خوام دروغ بگم دیشب سر سفره ی بچه هام یه بربری بود و هفت هشت تا خرما." حاجی کیسه را برداشت و پرش کرد: دو بسته خرما،یک کله قند، یک بطری روغن کوچک و روی همه این ها چهار اسکناس 5هزار تومانی. زن از بازار بیرون زد و به سمت پارکینگ رفت. و سوار 206 آلبالويي خود شد و رفت

گرداوري : مجله تفريحي هلو



ادامه مطلب اينجا را کليک کنيد »

صفحات سايت

تعداد صفحات : 2
1 2 صفحه بعد
Scroll To Top