holoo1.ir
کساني که گاهي به نعل مي زنند

سخن بساير جالب از انيشتن

آنان که
گاهی به نعل میزنند
و گاهی هـــم به میخ ،
سرانجام
چکش واقعیت
روی انگشتشان می خورد !!

(( آلبرت انیشتن ))

مجله اينترنتي هلو

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

داستان باردار شدن دختر بيچاره


19:7 , پنجشنبه 02 دي 1395

داستان باردار شدن دختر بيچاره - پيشنهاد مي کنم حتما اين داستان را بخوانيد

مجله اينترتي هلو :  کلثوم دختر جوانی است که درروستای سر سبز و آباد یکی از شهرهای شمال با پدر و مادرش زندگی می کند.

به ادامه مطلب برويد

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

سريال واقعي ماه و پلنگ در مشهد اجرا شد . اين يک داستان واقعي و غمناک است

مجله اينترنتي هلو : او بعد از مدتی که اعتماد مرا جلب کرد به اصرار خودش یک پروفایل در شبکه های اجتماعی برایم باز کرد و من هم از این که در شبکه های اجتماعی سرگرم بودم احساس رضایت می کردم تا این که بدون اجازه همسرم عکس های بدون حجابم را روی پروفایلم گذاشتم و.......

به ادامه مطلب برويد

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

راننده تاکسي و دو زن بزک کرده


16:52 , دوشنبه 22 آذر 1395

دو زن دزد با تيپ هاي بزک کرده  داستان واقعي راننده تاکسي و دو زن بزک کرده

از سر کار به خانه برمی‌گشتم. دو زن جوان با سر و وضع بزک‌کرده کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده‌بودند.

آن‌ها را به عنوان مسافر سوار کردم. داخل ماشین شکلک درمی‌آوردند و با صدای بلند می‌خندیدند. یکی از آن‌ها که جوان‌تر بود، پرحرفی می‌کرد و می‌خواست مرا هم به حرف بکشد، اما چشم و گوشم از این حرف‌ها پر است و حوصله زن‌های بیکار و علاف را ندارم. کمی جلوتر، سر یک خیابان، دو زن مسافر از من خواستند توقف کنم. از ماشین پیاده شدند. من هم به راه خودم ادامه دادم، اما هنوز چند دقیقه نگذشته‌بود که متوجه شدم گوشی تلفنم را کش رفته‌اند.

بلافاصله بر‌گشتم‌. آن‌ها را پیدا کردم. به سراغشان رفتم. داد و قال راه انداختند. رهگذران فکر می‌کردند برای این دو خانم ایجاد مزاحمت کرده‌ام. به همین خاطر، کوتاه آمدم و دو زن حیله‌گر پسر جوانی را خام کرده و سوار ماشین او شدند.

نمی‌دانستم چه‌کارکنم. خیلی عصبانی بودم. بلافاصله، به کلانتری٣٩‌ رفتم و موضوع سرقت را اعلام کردم. امروز از کلانتری زنگ زدند. پلیس دو زن سارق را در حال سرقت دستگیر کرده‌است. آن‌ها سوار ماشین مردهای جوان می‌شدند و با پرت‌کردن حواس راننده‌ها، دست به سرقت می‌زدند. یکی از این دو زن سارق ٣۶‌ساله است و می‌گوید دوبار سابقه کیفری دارد‌. دوست او هم سابقه کیفری دارد و تازه از زندان‌ آزاد شده‌است. معلوم نیست از چند نفر سرقت کرده‌اند

تابناک

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

داستان واقعي اسيد پاشي با نامردي به خاطر رسين به زن شوهر دار

-مردی که به اتهام قتل، توسط کارآگاهان اداره عملیات ویژه دستگیر شده است، پس از پاسخ دادن به سوالات کارآگاه همتی (افسر پرونده) در حالی که عنوان می کرد ناله های سوزناک آن مرد هر شب خوابم را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرده بود، گفت: در سن 22 سالگی با دختری آشنا شدم که پس از ارتباط تلفنی به او علاقه پیدا کردم و تصمیم گرفتم به خواستگاری اش بروم، اما خانواده اش با ازدواج ما مخالفت کردند. من دست بردار نبودم و مدت ها با او رابطه دوستی برقرار کردم.

-در این میان با دختر دیگری ازدواج کردم ولی همچنان به ارتباطم با منیژه ادامه می‌دادم.

-تا این که منیژه به تلفن هایم پاسخ نداد. اما پس از مدتی با من تماس گرفت و گفت ازدواج کرده است و اختلافات شدیدی با همسرش دارد.

-او که مدعی بود تصمیم به جدایی گرفته است ولی همسرش حاضر نیست او را طلاق بدهد و از من کمک خواست تا شوهرش را از سر راه بردارم تا او بتواند به راحتی با من ازدواج کند.

بنابراین تصمیم گرفتم روی همسرش اسید بپاشم تا با مقداری اسید قیافه اش به هم بریزد و منیژه را زودتر طلاق بدهد.
-
با طرح این نقشه، منیژه به بهانه بیماری چند روزی به شهرستان رفت و آدرس محل کار همسرش را به من داد.
-
از آنجا که همسر منیژه در تاکسی تلفنی کار می کرد مقداری اسید و تیرک تهیه کردم و در تاریکی شب او را به محلی خلوت در یک خیابان کشاندم.
-
با تماس من، او به آدرسی که گفته بودم آمد و از مقابل من عبور کرد. از او خواستم به سمت عقب برگردد تا وسایلم را در صندوق بگذارم. او شیشه خودرو را پایین کشید و سرش را بیرون آورد که ناگهان ظرف 4 لیتری اسید را روی او پاشیدم.
-
او داد می زد و با کوبیدن به در منازل مردم، از آن ها کمک می‌خواست که من از محل حادثه دور شدم. در حین فرار متوجه شدم که مقداری اسید روی دست و پای خودم نیز ریخته است و احساس سوزش شدیدی داشتم که روز بعد بهتر شد.
-
چند روز بعد به همراه برادرم به شهرستان سفر کردم تا آب ها از آسیاب بیفتد و بعدا برگردم.
-
در آن جا خانه مجردی داشتیم اما ترس عجیبی در دلم رخنه کرده بود و احساس ناامنی می کردم از این رو به منزل یکی از آشنایان رفتیم.
-
آرام و قرار نداشتم و ذهنم همچنان درگیر ماجرای اسیدپاشی بود به همین خاطر مشغول استعمال موادمخدر شدم. اما هنوز آشفتگی هایم کم نشده بود که خبر آوردند شوهر منیژه بر اثر جراحات ناشی از اسید فوت کرده است.

با شنیدن این خبر، دنیا روی سرم خراب شد و خودم را هر لحظه پای چوبه دار می دیدم تا این که یک روز در خانه دوستم در حال استعمال موادمخدر بودم که ماموران اداره عملیات ویژه منزل را محاصره کردند و دستگیر شدم.

با دیدن تصاویر قربانی، اطرافیان مرا لعنت کردند و از این که باعث مرگ او شده بودم از خودم متنفر شدم

تابناک با تو

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

داستان جالب وکيل نامرد


19:56 , چهارشنبه 19 آبان 1395

داستان جالب وکيل نامرد

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
داستان وکیل پولدار و کمک به موسسه خیریه ,کوتاه وآموزنده
وکیل : آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی!
وکیل : آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید.
گفت: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

نيک صالحي

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

داستان واقعي زن بيچاره و آرش


21:39 , چهارشنبه 05 آبان 1395

داستان زن بيچاره و آرش

داستان واقعي زن بيچاره و آرش

 زن جوان ناراحت و پریشان وارد اتاق مرکز مشاوره آرامش فرماندهی انتظامی استان اصفهان شد و در حالی که نگاهش را به زمین دوخته بود آرام روی صندلی نشست و حرف هایش را اینگونه آغاز کرد: من دختر آخر خانواده بودم ، چهار خواهر دارم که همگی آنها در سن پائین ازدواج کردند و به خانه شوهر رفتند اما من این طور شوهر کردن را دوست نداشتم و می خواستم همسر آینده ام را خودم انتخاب کنم.
سال سوم دبیرستان بودم که یک روز با پسری جوان درخیابان دوست شدم آرش از همان اول به من بسیار ابراز عشق و علاقه می کرد و می گفت دیوانه من است و بدون من نمی تواند زندگی کند و من که در همان زمان برادرم را در تصادف Crash از دست داده بودم به او جذب شدم و رابطه ما بسیارصمیمی شد.
آرش می گفت، شغلش جوشکاری است و با توجه به صحبت هایش معلوم بود که وضعیت خانواده اش خوب است و من خیلی خوشحال بودم چون که احساس می کردم می توانم وضعیت نابسامان زندگی خود را اصلاح کرده و وارد خانواده ای شوم که اوضاع بهتری نسبت به خانواده ام دارند.
 
 روز ها گذشت و دوستی ما ادامه داشت تا اینکه یک روز متوجه تماس های مشکوک او شدم، چند بار که در پارک با هم بودیم و در مورد تماس های مشکوکش پرسیدم با پرخاشگری به من گفت به تو ربطی ندارد و دیگر نباید در این جور مسایل دخالت کنی چند بار هم برای همین مسئله کتکم زد.
با این وجود اما چون نمی خواستم او را ازدست بدهم با اصرار به خواستگاریم آمد و علی رغم مخالفت شدید خانواده اش من و او عقد کردیم. الان یک سال از عقدمان می گذرد ومن بعد از اینکه وارد خانواده او شدم تازه فهمیدم که نه تنها وضعیت زندگی آنها از خانواده من بهتر نیست بلکه تمام حرف های آرش در مورد زندگی و خانواده اش می گفت دروغ بوده است.
پدر و مادر آرش معتاد Addicted بودند و برادرانش مدام در پارتی های شبانه شرکت می کردند و بعضی وقتها او را نیز با خود می بردند. چند روز پیش بود که متوجه شدم آرش حلقه ازدواجمان را فروخته تا بتواند برای پدر و مادرش مواد تهیه کند و الآن هم می گوید من به تو هیچ علاقه ای ندارم و دیگر تو را نمی خواهم به خاطر همین دچار افسردگی شدید شدم و یک بار اقدام به خودکشی کردم الآن هم بسیار نگران زندگی و آینده و آبرویم هستم و نمی دانم باید چکار کنم...

پايان

پرشين وي

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.

داستان يک روز زندگي

اگر شما فقط يک روز مهلت زندگي کردن را داشتيد چه مي کرديد؟

داستان کسي که فقط يک روز مهلت زندگي کردن داشت

به ادامه مطلب برويد

توجه : کپي برداري از مطالب با ذکر منبع آزاد است.