مجله اينترنتي هلو

سريال واقعي ماه و پلنگ در مشهد اجرا شد . اين يک داستان واقعي و غمناک است

مجله اينترنتي هلو : او بعد از مدتی که اعتماد مرا جلب کرد به اصرار خودش یک پروفایل در شبکه های اجتماعی برایم باز کرد و من هم از این که در شبکه های اجتماعی سرگرم بودم احساس رضایت می کردم تا این که بدون اجازه همسرم عکس های بدون حجابم را روی پروفایلم گذاشتم و.......

به ادامه مطلب برويد

زني که از کرده خود پشيمان بود ولي ديگر دير شده بود

-زن جوانی که به خاطر کتک کاری های همسرش از شدت درد آه و ناله می کرد در میان های های گریه به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری طبرسی جنوبی مشهد گفت: ما 7 خواهر و برادر هستیم که در یک خانواده متدین بزرگ شده ایم. یک روز به همراه مادر و خواهرانم برای زیارت به حرم مطهر امام رضا(ع) رفته بودیم که خانم محجبه ای کنار مادرم نشست و سر صحبت را با او باز کرد و ضمن ابراز خوشحالی از آشنایی به وجود آمده شماره تلفن منزلمان را گرفت تا ما را برای شرکت در مراسم مذهبی دعوت کند. اما روز بعد در تماس تلفنی از مادرم اجازه خواسته بود تا مرا برای پسرش خواستگاری کند.

-مادرم در ابتدا مخالفت می کرد چرا که 2 خواهر بزرگ ترم ازدواج نکرده بودند و دوست داشت ابتدا آن ها ازدواج کنند ولی آن خانم مرا پسندیده بود و بالاخره به خواستگاری ام آمد. «پرویز» پسر متدین و پرتلاشی بود که همان جلسه اول گفت و گو نظر پدر و مادرم را به خود جلب کرد. همچنین خانواده «پرویز» از نظر مالی و اقتصادی در رفاه کامل به سر می بردند.

-این بود که بعد از مراسم عقدکنان جشن مفصل و با شکوهی برگزار کردند و ما زندگی مشترکمان را شروع کردیم. از این که همسرم مرد مومن و مهربانی بود و همه نوع امکانات رفاهی را برایم فراهم می آورد بسیار احساس خوشبختی می کردم تا این که در یک میهمانی «ندا» دختر دایی همسرم خودش را به من نزدیک کرد.  او زمانی که همسرم نبود مدام به خانه ام رفت و آمد می کرد و نمی خواست کسی متوجه حضورش در منزلم شود این در حالی بود که خانواده همسرم مرا از هرگونه رابطه با او برحذر می داشتند ولی من توجهی نمی کردم.
-

-او بعد از مدتی که اعتماد مرا جلب کرد به اصرار خودش یک پروفایل در شبکه های اجتماعی برایم باز کرد و من هم از این که در شبکه های اجتماعی سرگرم بودم احساس رضایت می کردم تا این که بدون اجازه همسرم عکس های بدون حجابم را روی پروفایلم گذاشتم و در این میان با پسرهای زیادی آشنا شدم و خودم را مجرد معرفی کردم. بعد از مدتی و ترس از این که مبادا شوهرم متوجه کارهایم شود خواستم که رابطه هایم را قطع کنم ولی مثل فرد معتاد، وابسته اینترنت و شبکه های اجتماعی شده بودم و هر روز این وابستگی بیشتر می شد تا این که روزی در گروه توسط یکی از دوستانم به میهمانی دعوت شدم با آن که از شرکت در آن جشن واهمه داشتم اما با اصرارهای «ندا» پا به میهمانی گذاشتم که زن و مردها به صورت مختلط در حال رقص و پایکوبی بودند.

-دو روز بعد از آن شب ننگین با سوالات عجیب و متعددی از سوی همسرم مواجه شدم که احساس کردم پرویز متوجه رابطه های من در شبکه های اجتماعی شده است. آن روز به محض خروج همسرم از خانه، تمام عکس ها و فیلم میهمانی آن شب را از گوشی تلفنم پاک کردم و عکس پروفایلم را نیز برداشتم اما پرویز قبل از پایان ساعت کاری اش بسیار خشمگین به منزل بازگشت و مرا مورد ضرب و شتم قرار داد.

-آن جا بود که متوجه نقشه ندا شدم. او با طرح این نقشه قصد خراب کردن مرا در بین فامیل و خانواده همسرم داشت که موفق هم شده بود در این میان من گول سادگی ام را خورده بودم چرا که او و برخی از دختران فامیل به زندگی من حسادت می کردند و انتظار داشتند پرویز با آن ها ازدواج کند. حالا هم با این پنهان کاری زندگی ام در آستانه نابودی قرار گرفته است و نمی دانم چگونه ...

تابناک با تو

مطالب مرتبط

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی